تبليغاتX
فقط خودم فقط خودت
برگ از درخت خسته میشود

               وگرنه پاییز بهوونه ست

+ نوشته شده توسط پوریا-ل در جمعه هفتم بهمن 1384 و ساعت 10:58 PM |

مردانه صفت دور جهان گردیدم

                        نامردم اگر مرد در این عالم دیدم

من از آن ساده دلانم که ز کس کینه ندارم

                             یک شهر دشمن و یک دوست ندارم

+ نوشته شده توسط پوریا-ل در جمعه هفتم بهمن 1384 و ساعت 10:55 PM |
+ نوشته شده توسط پوریا-ل در چهارشنبه یازدهم آبان 1384 و ساعت 11:8 PM |
benim ol...sen
+ نوشته شده توسط پوریا-ل در چهارشنبه یازدهم آبان 1384 و ساعت 11:3 PM |
خدایا من در کلبه ی فقیرانه ی خود چیزی دارم که تو در عرش کبریای خود نداری من چون تویی دارم

و تو چون خودی نداری!!!

 

+ نوشته شده توسط پوریا-ل در چهارشنبه یازدهم آبان 1384 و ساعت 10:16 PM |

سر گرمی تو شده بازی با این دل غمگین و خستم 

یادت نمی آ‌د اون همه قول قرارایی که با تو بستم

با این همه ظلم تو ببین باز چه جوری پای این همه قول و قرارا من نشستم

نشکن دلمو بخدا آهم میگیره دامنتو عاقبت یک روز

نگو بی خبری نگو نمی دونی دلم پر از یه نفرین سینه سوز

نگو بی خبری نگو نمیدونی وقتی که نیستی گریه شده کار این دل عاشق شب و روز

دیوونه نکن دلمو آهم می گیره دامنتو عاقبت یک روز

نگو بی خبری نگو نمی دونی دلم پر از یه نفرین سینه سوز

نگو بی خبری نگو نمیدونی وقتی که نیستی گریه شده کار این دل عاشق شب و روز

+ نوشته شده توسط پوریا-ل در یکشنبه بیست و چهارم مهر 1384 و ساعت 11:20 PM |

نبودن بهتر از بد بودن است

نبودن بهتر از نامرد بودن است

و نبودن بهتر عاشق بودن است

+ نوشته شده توسط پوریا-ل در سه شنبه نوزدهم مهر 1384 و ساعت 10:44 PM |
+ نوشته شده توسط پوریا-ل در پنجشنبه هفتم مهر 1384 و ساعت 11:27 PM |

   تازگیا

می دونی تازگیا دوری تو سخت برام اینم از کار زمونه

آخه محتاج دل من طاقت دوری نداره طفلکی خیلی جوونه

می دونی تازگیا غم دربه در کوچه به کوچه سر راه من نشسته

این روزا هر کجا که میرم یکی با سنگ دورویی زده قلبمو شکسته

دل پوسیده من غلطت می زنه تو خاک و خون تو دیگه نده فریبم

توی غرقابه غربت منو از خودت نرون من به عشق تو شریکم

می دونی شب که میاد لالایی میگم واسه دل بلکه خوابتو ببینه

می دونی عاشق دل رفته به سر حد جنون غصه منم همینه

دل پروانه خاکی به موای شعله بی تاب دل به فانوس تو بسته

توی این داغ ولایت دم به دم هر صبح و هر شب سر راه تو نشسته

دل پوسیده من غلط میزنه تو خاک و خون تو دیگه نده فریبم

توی غرقابه غربت منو از خودت نرون من به عشق تو شریکم

دم تو گرم که چقدر ساده ای ناز مهربون من تو این دنیا غریبم

آب چشمت چه تمیزه چه زلال چه روونه من مثل خودت نجیبم

 

+ نوشته شده توسط پوریا-ل در دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1384 و ساعت 0:59 AM |

دلم مي خواهد نه براي تو ، براي کسي که شبي در انتهاي آن روزهای

سياه که هر لحظه اش هزار شب تاريک بود ، براي کسي که شبي در

آن روزها که زشت ترين روزهاي عمرم بود و پر بود از تيره ترين

کلام عالم ، پر بود از کينه ، به من مهر را آموخت ، دلم مي خواهد نه

براي تو ، که براي او بنويسم ... باران

+ نوشته شده توسط پوریا-ل در شنبه دوازدهم شهریور 1384 و ساعت 11:9 PM |
من به اين مهر سكوت
من به اين تاريكي
من به ما
من به فرسودگي ذهن خودم ، معترضم
كه چرا ...شوق آغاز مرا
و مني چون من را من به اين مهر سكوت حق است مرگ
من به اين تاريكي
من به ما
من به فرسودگي ذهن خودم ، معترضم
كه چرا ...شوق آغاز مرا
و مني چون من را
ز خودم دزديدند!
به كجا برگردم ؟
حق برگشتن را
ز تنم دزديدند ...
سفر آينه هم رنگي نيست
خواب رنگين مرا دزديدند...
ز خودم دزديدند!
به كجا برگردم ؟
حق برگشتن را
ز تنم دزديدند ...
سفر آينه هم رنگي نيست
خواب رنگين مرا دزديدند...
+ نوشته شده توسط پوریا-ل در شنبه دوازدهم شهریور 1384 و ساعت 11:3 PM |

دروغه

         به من میگی دوست دارم دروغه

                                میگی فقط تورو دارم دروغه

         میگی که من خاطرخاتم دروغه

                           تا آخر عمر باهاتم دروغه

          میگی که تو بهارمی دروغه

                           تنهاترین ستارمی دروغه

          میگم به تو علاقه هم دروغه

                              خبر خوش کلاغه هم دروغه

          گفتی که پیش هم باشیم جداییمون دروغه

                                          اگه بخواییم از هم دیگه رهاییمون دروغه

          می خوام بگم حرفهای عاشقونه هم دروغه

                          بهونه های دل دیوونه هم دروغه

poopoo

+ نوشته شده توسط پوریا-ل در شنبه دوازدهم شهریور 1384 و ساعت 10:57 PM |

دل شکسته

یه بی تو  یه عاشق یه مرد دل شکسته

یه زندون یه قفس یه قناری خسته

شب غم شب درد شب میله ای یک مرد

شب عشق شب رنج شب تنهایی سرد

شب خاموش بی ماه شب مرگ روشنایی

شب سنگی شب دلتنگی شب آغاز تنهایی

شبی که شب شب بی تو بودنه

نفس گیره غباره بی حصاره

سکوتم اولین فریاد عشقه

خیالت آخرین تصویر خاطراته

هنوزم هق هق پنهون چشمات

نمی خواد باز واسه غمهام بباره؟

تو این زمستون سرد برفی دست گرمت

رو زخم تنهایی من یک بهاره

پوریا

*****************************

 

+ نوشته شده توسط پوریا-ل در شنبه دوازدهم شهریور 1384 و ساعت 10:56 PM |
سگ یک حیوان نجس است. ولی با اینکه یک حیوونه و عامل نجاست به شمار میره

وفادار ترین حیوان به حساب میاد و تو وفاداری شهرت خاصی داره.....>>>>>>>>

انسان اشرف مخلوقاته و کامل ترین آفریده ی خدا که هیچ نقصی نداره ولی با این

وجود خیلی بی وفاست و بی وفایی اونو دیگه همه میدوونن و تو بی وفایی شهرت

خاصی داره...............>>>>>>>>>

حالا می خوام بدونم که چرا انسان با اینکه اشرف مخلوقاته ولی در وفاداری از سگ کمتره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده توسط پوریا-ل در چهارشنبه دوم شهریور 1384 و ساعت 0:46 AM |
                     معرفت در گرانیست که به هر کس ندهندش

                                       پر طاووس قشنگ است به کرکس ندهندش

                  هر کجا محرم شدی دست ازخیانت بردار

                                           که همی محرم با یک نقطه مجرم شود

+ نوشته شده توسط پوریا-ل در چهارشنبه دوم شهریور 1384 و ساعت 0:37 AM |

باز دوباره بارون باريد و وجود خشك منو سبز كرد همون باروني كه يكبار از دست داده بودمش و هميشه چشم به راه بودم كه آيا دوباره بهش مي رسم يا نه؟

ولي الان حس ميكنم كه بهش رسيدم و وجوده مهربونش تو رگهاي من شناوره و به من آرامش خاصي مي بخشه

اينبار ديگه بد جوري مراقبشم تا دوباره از دست ندمش كاش خدا هم هواي منو داشته باشه آخه يه باره ديگه هم از دستش بدم ديگه اميدي ندارم راستي همش من هواي اونو دارم

كاش فقط اندازه ي يه كوچولو نخود اونم هواي منو داشته باشه البته خوب ميدونم داره ولي كاش يادش نره كه اگه نباره زمين دوباره خشك ميشه  ولي:

ولي با همه وجودم فرياد ميزنم كه: 

دوست دارم بارون

+ نوشته شده توسط پوریا-ل در شنبه بیست و نهم مرداد 1384 و ساعت 0:10 AM |
     تقديم به شما 
+ نوشته شده توسط پوریا-ل در چهارشنبه نوزدهم مرداد 1384 و ساعت 3:35 PM |
+ نوشته شده توسط پوریا-ل در چهارشنبه نوزدهم مرداد 1384 و ساعت 0:51 AM |
+ نوشته شده توسط پوریا-ل در چهارشنبه نوزدهم مرداد 1384 و ساعت 0:47 AM |

بارانم 

من صدای پاهای تو را می شناسم باران وقتی شبها نوکْ پنجه و آرام ، انگار حریر بر گونه های نسیم ، راه می افتی توی کوچه ها... و زنبیل هایی از روشنی می گذاری پشت در خانه ها که مردمان صبح در بگشایند به هرچه  آیه آرامش که ؛ یکباره طلوع می کند از مشرقی که تو از آن عبور کرده ای ... من صدای پاهای تو را می شناسم بارانم شبها که نوکْ پنجه و آرام راه می افتی توی کوچه ها و از جاپا هایت فانوس می روید ...

...............................................................

درس آموز شيوه های غريبانه ات می شوم آفتاب !نکند پرده بگردانی که من از اين شب کرور کرور ستاره چيده ام ... کرور کرور ستاره ...ستاره های چشمهای تو را باران  !...از پشت پرده ها!

.................................................................

دوستت دارم

يک جور غريبی دوستت دارم.

مدتی غم هايت را روي ديوار هاي من نوشتي
حسرت هايت را روي تنه من يادگاري كردي
خيال هايت را در ذهن من بافتي
كودكي هايت را براي من پر حرفي كردي
با بي رحمي خوشي هايت را از من پنهان كردي
گفتي گفتي و گفتي
نگفتي دلم ميتركد ؟بغضم مي پكد؟
بي زبون گير آورده اي؟!

 

...............................................................

باران ، من روزهاي زيادي را با کينه زيسته ام ... روزهاي زيادي را

که حتي يک روزشان هم براي يک زندگي زياد است ... من روزها با

کينه زندگي کرده ام باران ...اما نه ... زندگي با کينه زندگي نيست ...

تکرار هر روزه مرگ است ... تنفس بيمار مسلولي است که با هر

نفسش مرگ را به درون مي کشد ... تنفس بيماري است که هر

نفسش تمام زير و بم دستگاه تنفسش را پنجه مي کشد و از درون

خفه اش مي کند ... باران من روزهايي از حق زيستن محروم بوده ام

و بگذار برايت داستاني تعريف کنم از شبي که من ميهمان غريبه

کسی بوده ام و ميز باني داشته ام باران که ميزبان خوبي بود ...

خوب باران ... خوب بود .. .آن خوبي که تو مي داني معنايش

چيست ... آن خوبي که هنوز هر وقت که چشمانم را ببندم و لبانم را

، به من لبخند مي زند و مثل دخترک کبريت فروش روشن مي کند آن

تاريکي ها را که هنوز تاريک تاريک تاريک است ...

خيلي چيزها را نمي شود فراموش کرد باران ... خيلي چيزهاي کوچک

را نمي شود فراموش کرد

سکوت ، زبان ناگفته فرشته هاست ... سکوت ، سر درخشش آن

چشمهاست که هنوز از آن نگاه کهنه مي سوزند ... بعضي کلمات را

نبايد خرج کرد باران ... بعضي چيز ها را نبايد فروخت باران ...

روي بعضي چيزها نبايد قيمت گذاشت ... نبايد ... . من همه چيز را

فروخته ام ... همه چيز را ...


ترسم از اين نيست ... ترسم از بي چيزي در بازار شلوغي که در آن

همه چيز را ارزان مي خرند و مي فروشند نيست ... ترسم انتهايی

است که بر آن پاياني متصور نيست ... بر انتهايي که از سوی

ديگري مرا به خود مي کشد ... از هجوم دنيايي که صاف ترين

لحظات مرا طلب مي کند ... پنهان ترين نگاه وجودم را مي خرد ...

بهايش را مي دهد ... و مرا با خود تنها مي گذارد ... ترسم از

تسليم شدن است ... تسليم ... تسليم ...


کي باران ؟ کي ؟ اين درياها آرام مي شوند ... کي من نقش آن جزيره

را در آن دورها مي بينم ...کي مي رسد که او که خير الفاصلين

است ... کي مي رسد که او که تمام لحظه هاي عالم مال اوست ... کی

مي رسد او که مهربان است و هميشه چشمانش اين پايين ما را نگاه

مي کند ، آن فاصله ها را که با آن مي توان از تمامي درها گذشت ،

از آن در تنگي که مسيح گفته ، از آن گذرگاه عافيت که تنگ است ...

نشانم دهد باران ؟ کي مي شود که نشانم دهد و نترسم ...

! نترسم ... نترسم ...

پوریا

 

+ نوشته شده توسط پوریا-ل در سه شنبه هجدهم مرداد 1384 و ساعت 2:37 PM |

 

حوصله‌ام دارد سر می‌رود از خودم. خودم روی دوش خودم سنگينی می‌کنم. شانه‌های‌ام خميده است از بار خودم. می‌دانی؟ روزها را به شب‌ها گره می‌زنم. هر روز کار و هر روز بيهودگی. در اين ميانه‌ی غوغا تنها دل‌ام به عشق خوش است و به تو و او. اما هراس بودن مثل زهر توی خون‌ام می‌دود. اگر به خاطرتونبود اصلاً نبودم. اما پای‌بندم همين‌جور بيخودی. دل‌ام گر می‌گيرد وقتی می‌بينم هر کس که گرد من می‌چرخد، تمامی رنج‌ها و امتحان‌های من هم بايد به او سرايت کند. سخت است به خدا! خودت خوب می‌دانی! می‌گذاری دور روز بدون غصه‌های بيهوده نفس بکشم؟ نمی‌گويم مشکل نمی‌خواهم. بلاهای تو را هم خوش‌ام. اما رها کن که آن غصه‌های بزرگ و آن بارهای طاقت‌فرسا و کمرشکن را تنها من بکشم. هر چه باشد، اين وجود را اختصاصاً به من دادی. اين را که با کسی قسمت نکرده‌ای؟ کرده‌ای؟ آخر من را تنها به دنيا آوردی و تنها هم می‌بری. پس بگذار بعضی چيزها فقط بلای جان من باشد. باشد؟

+ نوشته شده توسط پوریا-ل در دوشنبه هفدهم مرداد 1384 و ساعت 1:31 PM |

نمي دانم محبت را بـر چه کاغذي بنويسم که هرگز پاره نشود. بـرچـه گلـي بـنويـسم که هـرگز پرپر نشـود. بـر چه ديواري بنويسم که هرگز پاک نشود. بـر چه آبـي بنويسم که هـرگز گل آلود نشود. وسرانجام بـر چه قلـبي بنويسم که هـرگز سـنگ نشود !!!!
منتظرتم.........

منم منظرتم.......

+ نوشته شده توسط پوریا-ل در دوشنبه هفدهم مرداد 1384 و ساعت 12:41 PM |
تقديم به شما
+ نوشته شده توسط پوریا-ل در یکشنبه شانزدهم مرداد 1384 و ساعت 3:3 PM |

                                          خودم و خودت

        از ته جاده اومدم                                        پای پیاده اومدم

       برای دزدیدن تو                                          ساده ی ساده اومدم

      عاشقتو آواره کن                                       فقط به من اشاره کن

      غم دل دیوونه ی                                       اسیر مارو چاره کن

بیا تو شهر دل من                                      فقط خودم فقط خودت

بگو غریبه ها برن                                       فقط فقط خودم خودت

کسی سراغمون نیاد                                فقط خودم فقط خودت

هیشکی جداییو رو نخواد                          فقط فقط خودم خودت

یه سر به خواب من بزن                             فقط تویی تو فکر من

بگو برام بگو برم                                          چه رنگیه عاشق شدن

بگو ستاره نباشه                                       که برق چشماتو دارن

برای سر رسیدنت                                     ثانیه هارو می شمارم

بیا بیریم یه جای دور                                  فقط خودم  فقط خودت

یه جای پرت و سوت وکور                           فقط فقط  خودم خودت

روی زمین و  آسمون                                  فقط خودم  فقط خودت

هیشکی نباشه بینمون                                 فقط فقط  خودم خودت

+ نوشته شده توسط پوریا-ل در شنبه پانزدهم مرداد 1384 و ساعت 3:25 PM |

سلام دوستان

بله درسته من همون پوریا هستم که وبلاگ حرفهای دل خستم رو داشتم. ولی

حالاخوشبختانه یا متاسفانه وبلاگ قبلی رو( www.delkhasteyetanha.blogfa.com) بنا به

دلایلی فایلشو بستم و برای اینکه از قافله عقب نمونم این وبلاگ رو جایگزین کردم امیدوارم

که لایق دیدن شما باشه.

دوستدار همتون پوریا (poopoo)

+ نوشته شده توسط پوریا-ل در شنبه پانزدهم مرداد 1384 و ساعت 3:18 PM |


Powered By
BLOGFA.COM